?Am I really home


THE BEST YEARS OF OUR LIVES, from left, Myrna Loy, Fredric March, 1946


Al Stephenson: You know, I had a dream. I dreamt I was home. I’ve had that same dream hundreds of times before. This time, I wanted to find out if it’s really true. Am I really home? hmm 

منتشرشده در سینما | برچسب‌شده , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

همه خلاق‌اند

جهان ما، جهان نقیض‌هاست؛ راه‌های ناتمام و پایان‌های باز. ما درست در میانه‌ی راه به جهان می‌رسیم و در میانه‌ی راه از جهان می‌رویم؛ چنان عابری که بر روی برف قدم بر می‌دارد؛ برف همچنان می‌بارد و انگار که هرگز نیامده؛ نیامده‌ایم. بعضی‌ها اما جاودانه‌اند؛ در قلب‌ها یا اندیشه‌ها. یک وجود ابدی در جهان فانی ما. خلاقیت پارادوکس جهان ماست؛ ایجاد از عدم، از هیچ. و بعد جاودانگی از راه می‌رسد. یک قانون نانوشته.
خلاقیت چیست؟ اگر قرار است چیزی باشد که نبوده، خلق از هیچ؛ پس ناگزیر باید شبیه به هیچ‌چیز باشد؛ بدون الگو. و آدم‌های خلاق پیش از ما، شبیه هیچ‌چیز بودند؛ بدون مشابه. آن‌ها همواره در قله‌های فردیت شخصیت خودشان ایستاده‌اند. چنان حافظ و شعرش، کافکا و نوشته‌هایش یا ونگوگ و نقاشی‌هایش.
بزرگ‌ترین ترس ما نه از مرگ، بلکه از فراموش شدن است. از محو شدن رد پاهای‌مان از آخرین جاده‌های برفی دنیا؛ و به نظر می‌رسد فردیت کهن‌ترین داستان اسطوره‌ای نژاد ماست. که اسطوره‌های کهن ما، هیچ شباهتی با یک‌دیگر ندارند. انگار که ما را طوری طراحی کرده‌اند برای یک وظیفه. قدم گذاشتن در مسیر فردیت و بعد جاودانگی. آنگاه که ما پیدا می‌کنیم گوهرهای وجودی خودمان را، که آدم می‌تواند خودش با هرچه در درون خودش دارد، با تمام جنبه‌های زندگی روبرو شود. تعریف فردیت همین است؛ آنگاه که ما خودمان را درگیر با تمام جنبه‌های زندگی، چشم در چشم حقیقت، ملاقات می‌کنیم. نابود شویم یا نه، به قول سانتیاگو پیرمرد و دریای همینگوی، آدم را برای شکست نساخته‌اند.
چرا نمی‌توانیم از فردا، فرد باشیم؟ جهان ما جهان هزینه‌هاست؛ پنیرهای مجانی در تله‌های موش یافت می‌شوند. هزینه‌ی فردیت، هزینه‌ی آزادی است. که آزادی خواهان، خلاق‌ترین انسان‌های عصر خودشان بوده‌اند. آزادی برای احترام به خود. به تصمیم‌ها و عقاید. به افکار.
به همین خاطر مسیر فردیت همیشه حاوی یک مبارزه است؛ گاهی از پا در می‌آییم، مثل نیچه؛ گاهی ادامه می‌دهیم مثل یونگ بعد از تلاشی روان‌ش. همه می‌میریم؛ اما بعضی‌ها تا ابد می‌مانند با یک سوال، آیا این مبارزه، ارزش ریسک نداشت؟

منتشرشده در روزنوشت | برچسب‌شده | دیدگاه‌تان را بنویسید:

از روزهایی که گذشت

آدم به مرور فاسد می‌شود. همین که مخاطب پیدا کرد، چیزی از درون‌ش فرار می‌کند. حداقل‌ش این است که ما درون‌گراها چنین هستیم. به محض آن‌که مخاطب پیدا می‌کنیم، دیده می‌شویم، چیزی درون‌مان فرو می‌ریزد. شبیه به فرو افتادن پرده‌ای مقدس، اسرارمان هویدا می‌شود. لحظه‌ی رسوایی، خوش‌حالیم؛ اما بعد، شبیه به آدمی که از گوشه‌ی امن‌ش رانده شده، می‌مانیم و یک بیابان خشک. ناامیدی؛ ناامنی. این‌ها را می‌گذارم کنار این روزها. پر از تلاش و فعالیت؛ همه رو به بیرون. خالی مانده از درون. آدم‌هایی که بعد از مدتی محو می‌شوند و دنیایی که حالا وقت بازی کردن‌ش رسیده. امید می‌دهد و باز پس می‌گیرد و باز یک‌سره از نو امید، سرازیر می‌شود. چه امیدوار مردمان که ماییم! و خدا می‌داند که رنج ناامیدی برای ما آدم‌هایی که همیشه به طور احمقانه‌ای امیدواریم، چه تلخ و گزنده است. آه از این زبان تلخی که پیکر این وبلاگ را می‌گزاند. اما خب، این‌جا شده‌است همان گوشه‌ی امنی که حالا دیگر ندارم‌ش.
عشق هم از قلبم رخت بربسته؛ شاید برای مدتی دور. در این طوفانی که درش گیر کرده‌ام – و مطمئنم که مرا تغییر خواهد داد، آن‌قدر که سخت بشناسم خودم را – بدون عشق بیرون آمدن از آن، نیاز به سخت‌جانی‌ای دارد که در خود گمان ندارم. به هرحال، همچنان ایستاده‌ام؛ با امیدی زخمی، اما سرشار، ادامه می‌دهم!

منتشرشده در روزنوشت | دیدگاه‌تان را بنویسید:

به‌جا مانده

بعضی چیزها دردناک‌اند. این‌که ببینی آخرین سنگرها را هم از دست داده‌ای؛ مثل همین عادت به نوشتن را.

منتشرشده در روزنوشت | دیدگاه‌تان را بنویسید:

گفتگوهایی در دیدن

آدم‌هایی که عینک می‌زنند، دو موهبت دارند. اول آن‌که از قبل می‌دانند که دنیا آن‌طور که می‌بینند نیست؛ یعنی آن‌که کافی‌ست عینک باشد تا آن‌ها چیزهایی را ببینند که نمی‌دیدند یا عینک را بردارند، تا محو شود چیزهایی که می‌دیدند و گمان داشتند به جزئیات‌شان. دومین موهبت آن است که طبیعت را جوری برنامه ریزی کرده‌اند که چیزی وجود دارد به نام باران. دنیای عینکی‌ها با باران می‌شود شبیه به دنیای‌شان وقتی عینک ندارند. شیشه عینک که مشجر می‌شود، دنیا تار می‌شود، درست شبیه به خود واقعی و چشم‌های انسان‌وار واقعی‌‌شان. موهبت دوم، از این جهت اهمیت دارد که آدمی‌زاد گاهی فراموش می‌کند محدودیت در دیدن را، در پردازش را، در فهم الگوریتم‌ها و تصمیم‌ها را. باران که می‌زند، جبروار، طوری که اراده را سلب می‌کند، حقیقت را تف می‌کند تو صورت‌مان. که برنامه‌نویس‌ها احتمالا چندین عینک دارند. اولی برای دیدن باگ‌های Syntax دومی برای معناها. باران بلد است چطور با بی‌زبانی نشان‌مان دهد. هر چه را عینکی‌ها، نمی‌خواستند ببینند.

منتشرشده در روزنوشت | دیدگاه‌تان را بنویسید:

از حال و هوای این روزها

به گمانم آن‌که این جمله‌ی:«هرکسی را دوست داریم، بیش از دیگران می‌رنجانیم‌ش.» را گفته، بیش از چیزی که فکر کنیم، ما را می‌شناخته. نوشتن بزرگ‌ترین موهبت‌ست که گاهی برای خودم تصور می‌کنم، و هر بار زندگی شلوغ می‌شود، اولین چیزی‌ست که از قلم می‌افتد. داستان کوتاه و یک داستان بلند و یک‌ فیلم‌نامه مانده‌است روی دستم، که تکمیل شدن‌شان ستاره‌ی سهیل شده است. بالاخره آن‌که تکنیک پومودورو کمی دارد مسیر ماجرا را تغییر می‌دهد. زندگی خوب است و خوب نبودن نوشته‌هایم را نادیده گرفته‌ام؛ گاهی ترسی هست، که تستی که اخیرا داده‌ام هم تاییدش می‌کند؛ اما خب روان‌شناس‌هایی که به آدم می‌گویند بدبین است، به نظرم در وضعیت بدبینی خاصی قرار دارند. این است که ماجرای ناخودآگاه، پیچیده‌تر می‌شود. امشب هم توی خواب می‌روم توی آن باغی که هر شب می‌روم؛ هوا نصف آفتابی‌ست و نصف ابری – یعنی مثلا ناخودآگاهم از هوای اصفهان، الگو برداری کرده است – بعد می‌روم یک‌جایی که انگار محل عبادت است، مثل این راهب‌ها می‌نشینم و آن‌جا هم می‌خوابم. بعد تو خوابِ آن آدمی که در معبد خواب است، یک‌جای تاریکی را می‌بینم که هیچ نیست. بعد یک صدایی پخش می‌شود و یادم هم نمی‌ماند. نتیجه این‌که دیوانگی نزدیک است. تا قبل‌ش این ReactJS لعنتی را باید یاد بگیرم

منتشرشده در روزنوشت | دیدگاه‌تان را بنویسید:

عکس‌هایی برای دیده شدن

عکس را با آن لبخند و ژست همیشگی‌اش می‌گذارد روی صفحه. نگاه می‌کند. می‌پرسم چرا؟ و نمی‌گوید. اختراع دوربین، یک دریچه بود. برای دیدن و منتظر ماندن. برای مکث. اول نقاشان را نجات داد؛ از به تصویر کشیدن دنیایی که قبلا وجود داشت. بعد جاودانگی مشترک شد بین این دو. عکس‌ها می‌ماندند با آدم‌های درون‌شان، در آدم‌های بیرون‌شان. که اصل بر دیدن شد و آوردن درونی‌ها به بیرون. درونی کردن بیرونی‌ها. فیس‌بوک آمد، عمومی کردنِ خصوصی‌ها؛ بعد اینستاگرام. هایلایت کردنِ بی‌اهمیت‌ها. عکس‌ها عوض شدند. عصر ما، عصر سکانس‌هایی‌ست منتخب در کلیپی زیبا. سکانس‌ها خوب چیده می‌شوند بی‌آن‌که امتدادی داشته باشند. بیش از هر زمانی در دنیا عکس می‌گیرند. می‌گیریم. ثبت جادویی لحظه‌ها. نگه داشتنِ گذرها. اما بدون معنا. اگر به آلبوم‌های کاغذیِ توی پستوهای خانه نگاه می‌کنیم و یک عمر برای‌مان زنده می‌شود، عکس‌های صفحه‌ی اینستاگرام‌مان، یک کنش‌اند. به‌جای ثبت لحظه‌ها، پیام‌ها ثبت شدند. «من خوبم.»، «من خوش‌حالم»، «من سفرم.» و چیزهایی که ما را بفهماند. ما کوتاه شده‌ایم. خلاصه در نامه‌ای رها شده در باد. متن‌های بلند را نمی‌خوانیم و با متون کوچک می‌توانیم در گفتگو بر دیگری بتازیم. احساس‌مان را بیان کنیم یا لذت ببریم. عکس‌ها سریع‌ترند. در پیام، در وجود. حالا مدت‌هاست ما به جای زندگیِ پیوسته در بازه‌ها، بر براکت‌ها می‌پریم. به جای زندگی در ورای دو عکس، در دو عکس زندگی می‌کنیم. حالا ما آدم‌هایی جدید شده‌ایم. محصور در عکس‌های صفحه‌مان، در ژست‌هایی جهان شمول، که نمی‌دانیم چرا، و حس و حال‌هایی که باید بشود ازشان نام بُرد. به گمانم عکس‌ها دارند به پایان عمرشان می‌رسند. که دیگر مسئله‌ی ما جاودانگی نیست. سریع‌تر فهمیده شدن است. قبل از این‌که خیلی زود بمیریم.

منتشرشده در روزنوشت | برچسب‌شده , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

ایستاده‌اید آقایان

یک چند وقتی است، مثل این زبان بسته‌هایی که در بیابان راه گم می‌کنند، گم شده‌ام. دلیل‌ش را هم می‌دانم. آدم ته می‌کشد. به هرحال، هر طور که شده بود، فیلم‌نامه را نوشتم. برای چند نفری هم فرستاده‌ام تا نظر بدهند؛ اگر از آسمان سنگ نبارد، به زودی فیلم‌برداری را شروع می‌کنیم. این چند مدت، پایم به خیلی چیزها باز شده است. پیانو هم افتاده است وسط زندگی‌ام. هی نگاه‌ش می‌کنم؛ هی وقت نمی‌شود. آخر دیروز نشستم دو ساعت، هر چه دلم می‌خواست زدم. از شوپن و بتهوون. بتهوون را خراب کردم. طبق معمول. یک دوریِ خاصی در روح با بتهوون دارم. بیش از او از هیچ‌کس لذت نمی‌برم و بیش از او هیچ‌کس نت‌هایش برایم عجیب و غریب نیست. آن‌قدر که از یک‌جایی به بعد تراوشات ذهن‌م را ترجیح می‌دهم بر علائم روی کاغذ. برعکس شوپن. آدمی که چیزی گم کرده باشد، بر همه‌چیز حریص است. بر کار و کتاب و هنر. که اگر خوب نگاه کنیم، یک‌سره رنج است و پاره‌ای چیزهای دیگر. این است که روزانه ۱۴ کیلومتر دوچرخه‌ی زبان بسته را می‌برم تا آن‌طرف شهر. بعد همان‌جا آب‌انار فروش‌ها را می‌بینیم با انارهای‌شان؛ می‌خوریم و آن‌قدر ادامه می‌دهیم تا پاهایمان می‌لرزند. بعد فراموش می‌کنیم. می‌نشینیم پای کار، و بتهوون موسیقی متن است. باگ همچنان باقی‌ست و ما امیدواریم به فردا. بخوابیم و همه‌چیز تازه می‌شود. که خواب بودیم، که سال را نو کردند.

منتشرشده در روزنوشت | دیدگاه‌تان را بنویسید:

سلام دنیا!

والدن را ناگهانی دیدم؛ از توی صفحات کتاب، شاید هم قبل‌ ترش. از هنری دیوید ثورو. خودش اسم دریاچه. تازگی‌ها که نامش را می‌شنوم، بیشتر به خاطر آوایش، حس تازگی می‌کنم. نامش شد نام لپ‌تاپم. به هرحال، هر از چندگاهی این‌طور حس‌ها به سراغ آدم می‌آیند. تا مثلا آدم دق نکند شاید. مثل این کافه‌ای که جدیدا پیدایش کرده‌ام. بالای بام یکی از خانه‌های قدیمی شهر است و یک فضای کلاسیک غریبی دارد. خلوت است و به همان اندازه رفت و آمد من به آن زیاد. گاهی با دوستان، گاهی با خود. حس تازگی می‌دهد. آخرین‌بار تصمیم‌ام را گرفتم. دل را زدم به دریا. نشستم روی یکی از صندلی‌های چوبی‌ِ ناامنش، والدن را باز کردم؛ خواستم اولین پست را بنویسم، تا خالی نماند؛ موضوع نبود.

منتشرشده در روزنوشت | برچسب‌شده , | دیدگاه‌تان را بنویسید: