رفتن به نوشته‌ها

والدن مطالب

جان وین، مردی که حرف آخر را می‌زد

همیشه به این فکر کرده‌ام که چطور بعضی آدم‌ها، در ذهن‌مان می‌مانند.

بعضی‌هاشان به این دلیل است که آن آدمی هستند که ما نیستیم، و در عین حال دوست داشته‌ایم باشیم. این‌ها زمانی که رویای‌مان عوض می‌شود، در ذهن‌مان می‌میرند. ما معمولا عاشق این دسته از آدم‌ها می‌شویم. عشق‌های مسخره عصر ما.

بعضی‌ها حسی در ما ایجاد کرده‌اند. تحقیرمان کرده‌اند یا در سختی‌ای شدید، نگه‌مان داشته‌اند. یا در خیابان، زمانی که انتظارش را نداشته‌ایم، به‌مان سلام کرده‌اند؛ با لبخند و حس خوب. این‌ها ما را دیده‌اند یا ندیدمان گرفته‌اند. ما معتادیم به دیده شدن. متفاوت است با درون‌گرایی یا برون‌گرایی. ما به این دنیا آمده‌ایم تا عده‌ای درک‌مان کنند؛ نگاه‌مان کنند. آن‌هایی که می‌بینند و آن‌هایی که ما را ندید می‌گیرند، در ذهن‌مان می‌مانند. تا زمانی که زخم‌های‌مان را درمان کنیم. یا زخم بزرگ‌تری بخوریم. یا اصلا خوش‌حالی بزرگ‌تری به سراغ‌مان بیاید. بعد می‌میرند.

یک دسته اما همیشه برای‌مان زنده‌اند؛ پیش چشمان‌مان. آن‌هایی که نشانه‌ای دارند از یک نمونه کامل. مُثُل افلاطونی. نشانه‌ای از مدل‌های بی‌نقصی که در دنیا ندیده‌ایم. آن‌ها کمال‌گرایی ما را هدف می‌گیرند. اپل چنین است. جان وین هم. او نه جیمز استوارت همیشه درست‌کار است و نه مثل بوگارت عاشق. او جان وین است. از اندک شخصیت‌هایی که فردیت‌شان را یافته‌اند. در سینما. نسخه‌ای از عالم فردها.

با محیط‌زیست؛ جالب و مختصر

کارهای کوچیکی که تفاوت‌های مهمی ایجاد می‌کنن!

خونه به چه دردی می‌خوره، وقتی شما سیاره قابل سکونتی ندارید که اون رو درش قرار بدید؟

هنری دیوید ثورو، از نامه‌ها

در باره محیط‌زیست مدت‌هاست که آدم‌هایی در گوشه و کنار دنیا، به‌مون هشدار می‌دن. راجع به این‌که ما با همین فرمون، احتمالا مدت زیادی نمی‌تونیم ادامه بدیم، چون محیط اطراف‌مون کشش نداره.

محیط زیست حالا در بحرانی‌ترین حالت ممکن هست، اگر زمانی ۱۲ سال وقت برای نجات کره زمین وجود داشت، حالا فقط ۱۸ ماه فرصت داریم. به همین دلیل هست که فکر می‌کنم در دوره‌ای هستیم که محیط‌زیست از یک دغدغه تخصصی، تبدیل به یک موضوع عمومی و جهانی شده و این نیاز وجود داره که افراد بیشتری – جدا از کسانی که به صورت حرفه‌ای می‌نوشتن و توضیح می‌دادن، در مورد تنها خونه‌ای که داریم بنویسن و این دغدغه رو گسترش بدن.

در این نوشته ۸ عادت جالب که می‌تونن به صورت فردی، کمک کنن که انرژی کمتری مصرف بشه و آسیب‌ کمتری متوجه محیط اطراف بشه رو مرور می‌کنیم. موارد خیلی خیلی زیادی وجود داره که می‌تونن به این لیست اضافه بشن؛ منتها شاید لازم باشه که اول طیف محدودی از عادت‌ها رو در خودمون تقویت کنیم و بعد به مرور آدم‌های مناسب‌تری برای طبیعت و دنیای پیرامون‌مون بشیم.

۸ عادت بامزه برای داشتن محیط‌زیست شاداب‌تر

۱. از پارکینگ خونه‌تون فاصله بگیرید!

حمل و نقل عمومی خوبه؛ جدی‌ش بگیرید. ارزون‌تر و در اکثر مواقع سریع‌تر هم هستن. همچنین می‌تونید در حین سفر کتاب بخونید، یا با آدم‌های جدید دوست بشید. ممکنه مجبور بشید تو ایستگاه اتوبوس یا مترو منتظر بمونید؛ با برنامه‌ریزی دقیق‌تر روی ساعت عبور و مرور مترو یا اتوبوس‌ها، مدت زمان انتظارتون رو کاهش بدید.

برای مسافت‌های کوتاه و متوسط هم دوچرخه گزینه مناسبی‌ـه. اپلیکیشن‌های جالبی برای ثبت مسیرتون وجود داره که شما رو به جامعه‌ای از دوچرخه‌سوارها هم وصل می‌کنه. هر چقدر از جعبه آهنین تک‌سرنشین توی پارکینگ فاصله بگیرید، احتمالا دوستان بیشتر و باحال‌تری پیدا می‌کنید؛ اون‌ها این پتانسیل رو دارن که روزی تبدیل به ارزشمندترین سرمایه‌های زندگی‌تون بشن.

اسنپ و تپ‌سی، حمل و نقل عمومی نیستن.

جادی در این رابطه توضیحات خوب و دقیقی داده.

۲. عادت‌های مناسب در رانندگی رو در خودتون پرورش بدید.

اگر ناچارا از ماشین شخصی استفاده می‌کنید، در بزرگراه‌ها با سرعت حدود ۹۶ کیلومتر (۶۰ مایل) بر ساعت برونید؛ به جای ۱۱۰ کیلومتر بر ساعت. این‌طوری برای هر ۴‌ لیتر سوخت حدود ۶ کیلومتر صرفه‌جویی انجام می‌شه.

چرا ان‌قدر جدی؟ کمتر ترمز بگیرید. نرم برونید و راحت باشید. لازم نیست زیاد پدال گاز و ترمز رو با جدیت فشار بدید. هر چند حواس‌تون باشه در مواقع ضروری باید ترمز بگیرید!

۳. بیرون‌بر نباشید!

بی‌خیال کافه‌های takeaway بشید. قهوه رو توی لیوان‌های چندبار مصرف بنوشید؛ داشتن یک ماگ شخصی هم از عادت‌های بهشتی‌ـه.

شبیه به عادت اول، ماگ‌های بامزه، باعث ایجاد گفتگوهای بامزه می‌شن و دوستی‌ها جالبی رو بوجود می‌آرن.

توی نروژ بعضی از کافه‌ها ایده‌های جالبی روی ماگ‌ها زدن و کمک می‌کنن که آدم‌های تنها، کمتر تنها باشن. می‌تونین راجع بهش این‌جا بخونین.

۴. جای لباس خیس، زیر آفتاب داغ این روزهاست.

لباس‌هاتون رو با ماشین لباس‌شویی خشک نکنید. از گرمای ۴۳درجه منطقه استفاده کنید. لباس‌ها توی هوای آزاد راحت‌تر و محیط‌زیستی‌تر خشکی می‌شن. در این صورت انرژی کمتری مصرف می‌کنید.

نگران فصل‌های سرد سال نباشید. در کشور ما همیشه آفتاب به قدری هست که لباس‌هاتون برای مدت طولانی، خیس نمونن.

هر چقدر از جعبه آهنین تک‌سرنشین توی پارکینگ فاصله بگیرید، احتمالا دوستان بیشتر و باحال‌تری پیدا می‌کنید؛ اون‌ها این پتانسیل رو دارن که روزی تبدیل به ارزشمندترین سرمایه‌های زندگی‌تون بشن.

از پارکینگ خونه‌تون فاصله بگیرید.

۵. فرصت دوباره بدید.

این عادت فقط برای رابطه با آدم‌ها نیست؛ هرچند آدم‌هایی هستن که توصیه می‌کنن در دادن فرصت دوباره به دیگران محتاط باشید.

اما مسئله اصلی دادن فرصت دوباره به وسیله‌هاست. پس، به نظام سرمایه‌داری لعنت بفرستید و به جای خرید چیزهای جدید، تعمیر قدیمی‌ها رو امتحان کنید.

بازیافت کار جذابی‌ـه و خلاقیت شما رو محک می‌زنه. زباله تولید نکنید. بطری‌های نوشابه می‌تونن یک گلدون قشنگ بشن کنار میز کارتون.

Wikihow: Turn useless junk into something fun and cute, or fresh and funky

۶. پلاستیک کمتر، رمز رستگاری

بگ‌های قشنگ بخرید؛ خریدهاتون ررو بریزید توشون؛ میوه یا سبزی. تا حد امکان سعی کنید از فروشنده‌ها پلاستیک نگیرید.برای خرید میوه‌هایی مثل گیلاس یا آلبالو، از ظرف در دار استفاده کنید.

در ابتدا شاید کمی سخت باشه. مخصوصا این‌که باید حین خروج چیزهایی رو همراه‌تون ببرید. اما بعد عادت می‌شه و به یک کار جذاب و بامزه به نظر میاد. می‌تونید به دوستان‌تون هم توصیه کنید. مثلا باهم درحالی که بگ‌هایی با طرح‌های بامزه دارید، به خرید برید.

۷. از تکنولوژی کمک بگیرید!

سعی کنید تا حد امکان از پرینت گرفتن چیزها فاصله بگیرید. اگر این درخواست از سمت اساتید بود براشون توضیح بدید که محیط‌زیست در خطر جدی‌ـه و سعی کنید روش‌های دیگه‌ای برای ارائه پیدا کنید: از روی لپ‌تاپ یا ساخت اسلاید.

اگر از آدم‌هایی هستید که جزوه‌های خوب و کاملی می‌نویسید، بعد از پایان ترم، جزوه‌ها رو در اختیار هم‌درسی‌های دیگه بگذارید. سر فصل‌ها معمولا هر ترم یک‌سان باقی می‌مونن. لازم نیست برای نوشتن مطالب تکراری، بار و بارها کاغذهایی مصرف بشن. می‌شه از جزوه‌های کامل دانشجوهای قبلی کمک گرفت.

اگر قراره پرینت بگیرید، دو رو بگیرید. این‌طوری کاغذ کمتری درگیر می‌شه. همچنین اگر مشکلی ایجاد نمی‌شه می‌تونید روی کاغذهایی باطله‌ای که یک روی سفید دارن، پرینت‌تون رو انجام بدید.

۸. بحران رو جدی بگیرید.

دمای ۳۳ درجه در نوار شمالی کره زمین و آتش‌سوزی‌های پیاپی در قطب، علائم بیماری‌ای هستن که زمین دچار اون شده. آدم‌ها، سازمان‌ها و گروه‌های مختلفی هستن که به شیوه‌های مختلف تلاش می‌کنن این زمین آسیب دیده رو حفظ کنن. اما هنوز فشارها کافی نیستند. دنیا نیاز داره که تصمیمات سیاسی‌ای برای حفاظت‌ ازش گرفته بشه. این اتفاق با جدی گرفتن بحران اتفاق می‌افته. با جدی گرفتن این موضوع که بعضی چیزها غیرقابل تعمیر هستن؛ اگر که زمان مناسب‌شون رو از دست بدیم.

می‌تونید با سرچ، راجع به راهکارهای دیگه‌ای برای کمک به محیط‌زیست بخونید یا عضو گروه محلی محافظان محیط‌زیست شهرتون بشید. یا حتی این نوشته رو به آدم‌های دیگه‌ای توصیه کنید.

دنیای ما نیاز داره که درمان بشه. چون آدم‌های خوش‌حال در یک محیط خوش‌حال می‌تونن زندگی کنن.

?Am I really home


THE BEST YEARS OF OUR LIVES, from left, Myrna Loy, Fredric March, 1946


Al Stephenson: You know, I had a dream. I dreamt I was home. I’ve had that same dream hundreds of times before. This time, I wanted to find out if it’s really true. Am I really home? hmm 

همه خلاق‌اند

جهان ما، جهان نقیض‌هاست؛ راه‌های ناتمام و پایان‌های باز. ما درست در میانه‌ی راه به جهان می‌رسیم و در میانه‌ی راه از جهان می‌رویم؛ چنان عابری که بر روی برف قدم بر می‌دارد؛ برف همچنان می‌بارد و انگار که هرگز نیامده؛ نیامده‌ایم. بعضی‌ها اما جاودانه‌اند؛ در قلب‌ها یا اندیشه‌ها. یک وجود ابدی در جهان فانی ما. خلاقیت پارادوکس جهان ماست؛ ایجاد از عدم، از هیچ. و بعد جاودانگی از راه می‌رسد. یک قانون نانوشته.
خلاقیت چیست؟ اگر قرار است چیزی باشد که نبوده، خلق از هیچ؛ پس ناگزیر باید شبیه به هیچ‌چیز باشد؛ بدون الگو. و آدم‌های خلاق پیش از ما، شبیه هیچ‌چیز بودند؛ بدون مشابه. آن‌ها همواره در قله‌های فردیت شخصیت خودشان ایستاده‌اند. چنان حافظ و شعرش، کافکا و نوشته‌هایش یا ونگوگ و نقاشی‌هایش.
بزرگ‌ترین ترس ما نه از مرگ، بلکه از فراموش شدن است. از محو شدن رد پاهای‌مان از آخرین جاده‌های برفی دنیا؛ و به نظر می‌رسد فردیت کهن‌ترین داستان اسطوره‌ای نژاد ماست. که اسطوره‌های کهن ما، هیچ شباهتی با یک‌دیگر ندارند. انگار که ما را طوری طراحی کرده‌اند برای یک وظیفه. قدم گذاشتن در مسیر فردیت و بعد جاودانگی. آنگاه که ما پیدا می‌کنیم گوهرهای وجودی خودمان را، که آدم می‌تواند خودش با هرچه در درون خودش دارد، با تمام جنبه‌های زندگی روبرو شود. تعریف فردیت همین است؛ آنگاه که ما خودمان را درگیر با تمام جنبه‌های زندگی، چشم در چشم حقیقت، ملاقات می‌کنیم. نابود شویم یا نه، به قول سانتیاگو پیرمرد و دریای همینگوی، آدم را برای شکست نساخته‌اند.
چرا نمی‌توانیم از فردا، فرد باشیم؟ جهان ما جهان هزینه‌هاست؛ پنیرهای مجانی در تله‌های موش یافت می‌شوند. هزینه‌ی فردیت، هزینه‌ی آزادی است. که آزادی خواهان، خلاق‌ترین انسان‌های عصر خودشان بوده‌اند. آزادی برای احترام به خود. به تصمیم‌ها و عقاید. به افکار.
به همین خاطر مسیر فردیت همیشه حاوی یک مبارزه است؛ گاهی از پا در می‌آییم، مثل نیچه؛ گاهی ادامه می‌دهیم مثل یونگ بعد از تلاشی روان‌ش. همه می‌میریم؛ اما بعضی‌ها تا ابد می‌مانند با یک سوال، آیا این مبارزه، ارزش ریسک نداشت؟

از روزهایی که گذشت

آدم به مرور فاسد می‌شود. همین که مخاطب پیدا کرد، چیزی از درون‌ش فرار می‌کند. حداقل‌ش این است که ما درون‌گراها چنین هستیم. به محض آن‌که مخاطب پیدا می‌کنیم، دیده می‌شویم، چیزی درون‌مان فرو می‌ریزد. شبیه به فرو افتادن پرده‌ای مقدس، اسرارمان هویدا می‌شود. لحظه‌ی رسوایی، خوش‌حالیم؛ اما بعد، شبیه به آدمی که از گوشه‌ی امن‌ش رانده شده، می‌مانیم و یک بیابان خشک. ناامیدی؛ ناامنی. این‌ها را می‌گذارم کنار این روزها. پر از تلاش و فعالیت؛ همه رو به بیرون. خالی مانده از درون. آدم‌هایی که بعد از مدتی محو می‌شوند و دنیایی که حالا وقت بازی کردن‌ش رسیده. امید می‌دهد و باز پس می‌گیرد و باز یک‌سره از نو امید، سرازیر می‌شود. چه امیدوار مردمان که ماییم! و خدا می‌داند که رنج ناامیدی برای ما آدم‌هایی که همیشه به طور احمقانه‌ای امیدواریم، چه تلخ و گزنده است. آه از این زبان تلخی که پیکر این وبلاگ را می‌گزاند. اما خب، این‌جا شده‌است همان گوشه‌ی امنی که حالا دیگر ندارم‌ش.
عشق هم از قلبم رخت بربسته؛ شاید برای مدتی دور. در این طوفانی که درش گیر کرده‌ام – و مطمئنم که مرا تغییر خواهد داد، آن‌قدر که سخت بشناسم خودم را – بدون عشق بیرون آمدن از آن، نیاز به سخت‌جانی‌ای دارد که در خود گمان ندارم. به هرحال، همچنان ایستاده‌ام؛ با امیدی زخمی، اما سرشار، ادامه می‌دهم!

به‌جا مانده

بعضی چیزها دردناک‌اند. این‌که ببینی آخرین سنگرها را هم از دست داده‌ای؛ مثل همین عادت به نوشتن را.

گفتگوهایی در دیدن

آدم‌هایی که عینک می‌زنند، دو موهبت دارند. اول آن‌که از قبل می‌دانند که دنیا آن‌طور که می‌بینند نیست؛ یعنی آن‌که کافی‌ست عینک باشد تا آن‌ها چیزهایی را ببینند که نمی‌دیدند یا عینک را بردارند، تا محو شود چیزهایی که می‌دیدند و گمان داشتند به جزئیات‌شان. دومین موهبت آن است که طبیعت را جوری برنامه ریزی کرده‌اند که چیزی وجود دارد به نام باران. دنیای عینکی‌ها با باران می‌شود شبیه به دنیای‌شان وقتی عینک ندارند. شیشه عینک که مشجر می‌شود، دنیا تار می‌شود، درست شبیه به خود واقعی و چشم‌های انسان‌وار واقعی‌‌شان. موهبت دوم، از این جهت اهمیت دارد که آدمی‌زاد گاهی فراموش می‌کند محدودیت در دیدن را، در پردازش را، در فهم الگوریتم‌ها و تصمیم‌ها را. باران که می‌زند، جبروار، طوری که اراده را سلب می‌کند، حقیقت را تف می‌کند تو صورت‌مان. که برنامه‌نویس‌ها احتمالا چندین عینک دارند. اولی برای دیدن باگ‌های Syntax دومی برای معناها. باران بلد است چطور با بی‌زبانی نشان‌مان دهد. هر چه را عینکی‌ها، نمی‌خواستند ببینند.

از حال و هوای این روزها

به گمانم آن‌که این جمله‌ی:«هرکسی را دوست داریم، بیش از دیگران می‌رنجانیم‌ش.» را گفته، بیش از چیزی که فکر کنیم، ما را می‌شناخته. نوشتن بزرگ‌ترین موهبت‌ست که گاهی برای خودم تصور می‌کنم، و هر بار زندگی شلوغ می‌شود، اولین چیزی‌ست که از قلم می‌افتد. داستان کوتاه و یک داستان بلند و یک‌ فیلم‌نامه مانده‌است روی دستم، که تکمیل شدن‌شان ستاره‌ی سهیل شده است. بالاخره آن‌که تکنیک پومودورو کمی دارد مسیر ماجرا را تغییر می‌دهد. زندگی خوب است و خوب نبودن نوشته‌هایم را نادیده گرفته‌ام؛ گاهی ترسی هست، که تستی که اخیرا داده‌ام هم تاییدش می‌کند؛ اما خب روان‌شناس‌هایی که به آدم می‌گویند بدبین است، به نظرم در وضعیت بدبینی خاصی قرار دارند. این است که ماجرای ناخودآگاه، پیچیده‌تر می‌شود. امشب هم توی خواب می‌روم توی آن باغی که هر شب می‌روم؛ هوا نصف آفتابی‌ست و نصف ابری – یعنی مثلا ناخودآگاهم از هوای اصفهان، الگو برداری کرده است – بعد می‌روم یک‌جایی که انگار محل عبادت است، مثل این راهب‌ها می‌نشینم و آن‌جا هم می‌خوابم. بعد تو خوابِ آن آدمی که در معبد خواب است، یک‌جای تاریکی را می‌بینم که هیچ نیست. بعد یک صدایی پخش می‌شود و یادم هم نمی‌ماند. نتیجه این‌که دیوانگی نزدیک است. تا قبل‌ش این ReactJS لعنتی را باید یاد بگیرم

عکس‌هایی برای دیده شدن

عکس را با آن لبخند و ژست همیشگی‌اش می‌گذارد روی صفحه. نگاه می‌کند. می‌پرسم چرا؟ و نمی‌گوید. اختراع دوربین، یک دریچه بود. برای دیدن و منتظر ماندن. برای مکث. اول نقاشان را نجات داد؛ از به تصویر کشیدن دنیایی که قبلا وجود داشت. بعد جاودانگی مشترک شد بین این دو. عکس‌ها می‌ماندند با آدم‌های درون‌شان، در آدم‌های بیرون‌شان. که اصل بر دیدن شد و آوردن درونی‌ها به بیرون. درونی کردن بیرونی‌ها. فیس‌بوک آمد، عمومی کردنِ خصوصی‌ها؛ بعد اینستاگرام. هایلایت کردنِ بی‌اهمیت‌ها. عکس‌ها عوض شدند. عصر ما، عصر سکانس‌هایی‌ست منتخب در کلیپی زیبا. سکانس‌ها خوب چیده می‌شوند بی‌آن‌که امتدادی داشته باشند. بیش از هر زمانی در دنیا عکس می‌گیرند. می‌گیریم. ثبت جادویی لحظه‌ها. نگه داشتنِ گذرها. اما بدون معنا. اگر به آلبوم‌های کاغذیِ توی پستوهای خانه نگاه می‌کنیم و یک عمر برای‌مان زنده می‌شود، عکس‌های صفحه‌ی اینستاگرام‌مان، یک کنش‌اند. به‌جای ثبت لحظه‌ها، پیام‌ها ثبت شدند. «من خوبم.»، «من خوش‌حالم»، «من سفرم.» و چیزهایی که ما را بفهماند. ما کوتاه شده‌ایم. خلاصه در نامه‌ای رها شده در باد. متن‌های بلند را نمی‌خوانیم و با متون کوچک می‌توانیم در گفتگو بر دیگری بتازیم. احساس‌مان را بیان کنیم یا لذت ببریم. عکس‌ها سریع‌ترند. در پیام، در وجود. حالا مدت‌هاست ما به جای زندگیِ پیوسته در بازه‌ها، بر براکت‌ها می‌پریم. به جای زندگی در ورای دو عکس، در دو عکس زندگی می‌کنیم. حالا ما آدم‌هایی جدید شده‌ایم. محصور در عکس‌های صفحه‌مان، در ژست‌هایی جهان شمول، که نمی‌دانیم چرا، و حس و حال‌هایی که باید بشود ازشان نام بُرد. به گمانم عکس‌ها دارند به پایان عمرشان می‌رسند. که دیگر مسئله‌ی ما جاودانگی نیست. سریع‌تر فهمیده شدن است. قبل از این‌که خیلی زود بمیریم.

ایستاده‌اید آقایان

یک چند وقتی است، مثل این زبان بسته‌هایی که در بیابان راه گم می‌کنند، گم شده‌ام. دلیل‌ش را هم می‌دانم. آدم ته می‌کشد. به هرحال، هر طور که شده بود، فیلم‌نامه را نوشتم. برای چند نفری هم فرستاده‌ام تا نظر بدهند؛ اگر از آسمان سنگ نبارد، به زودی فیلم‌برداری را شروع می‌کنیم. این چند مدت، پایم به خیلی چیزها باز شده است. پیانو هم افتاده است وسط زندگی‌ام. هی نگاه‌ش می‌کنم؛ هی وقت نمی‌شود. آخر دیروز نشستم دو ساعت، هر چه دلم می‌خواست زدم. از شوپن و بتهوون. بتهوون را خراب کردم. طبق معمول. یک دوریِ خاصی در روح با بتهوون دارم. بیش از او از هیچ‌کس لذت نمی‌برم و بیش از او هیچ‌کس نت‌هایش برایم عجیب و غریب نیست. آن‌قدر که از یک‌جایی به بعد تراوشات ذهن‌م را ترجیح می‌دهم بر علائم روی کاغذ. برعکس شوپن. آدمی که چیزی گم کرده باشد، بر همه‌چیز حریص است. بر کار و کتاب و هنر. که اگر خوب نگاه کنیم، یک‌سره رنج است و پاره‌ای چیزهای دیگر. این است که روزانه ۱۴ کیلومتر دوچرخه‌ی زبان بسته را می‌برم تا آن‌طرف شهر. بعد همان‌جا آب‌انار فروش‌ها را می‌بینیم با انارهای‌شان؛ می‌خوریم و آن‌قدر ادامه می‌دهیم تا پاهایمان می‌لرزند. بعد فراموش می‌کنیم. می‌نشینیم پای کار، و بتهوون موسیقی متن است. باگ همچنان باقی‌ست و ما امیدواریم به فردا. بخوابیم و همه‌چیز تازه می‌شود. که خواب بودیم، که سال را نو کردند.

کپی با ذکر یا بدون ذکر منبع، اشکالی نداره.