ایستاده‌اید آقایان

یک چند وقتی است، مثل این زبان بسته‌هایی که در بیابان راه گم می‌کنند، گم شده‌ام. دلیل‌ش را هم می‌دانم. آدم ته می‌کشد. به هرحال، هر طور که شده بود، فیلم‌نامه را نوشتم. برای چند نفری هم فرستاده‌ام تا نظر بدهند؛ اگر از آسمان سنگ نبارد، به زودی فیلم‌برداری را شروع می‌کنیم. این چند مدت، پایم به خیلی چیزها باز شده است. پیانو هم افتاده است وسط زندگی‌ام. هی نگاه‌ش می‌کنم؛ هی وقت نمی‌شود. آخر دیروز نشستم دو ساعت، هر چه دلم می‌خواست زدم. از شوپن و بتهوون. بتهوون را خراب کردم. طبق معمول. یک دوریِ خاصی در روح با بتهوون دارم. بیش از او از هیچ‌کس لذت نمی‌برم و بیش از او هیچ‌کس نت‌هایش برایم عجیب و غریب نیست. آن‌قدر که از یک‌جایی به بعد تراوشات ذهن‌م را ترجیح می‌دهم بر علائم روی کاغذ. برعکس شوپن. آدمی که چیزی گم کرده باشد، بر همه‌چیز حریص است. بر کار و کتاب و هنر. که اگر خوب نگاه کنیم، یک‌سره رنج است و پاره‌ای چیزهای دیگر. این است که روزانه ۱۴ کیلومتر دوچرخه‌ی زبان بسته را می‌برم تا آن‌طرف شهر. بعد همان‌جا آب‌انار فروش‌ها را می‌بینیم با انارهای‌شان؛ می‌خوریم و آن‌قدر ادامه می‌دهیم تا پاهایمان می‌لرزند. بعد فراموش می‌کنیم. می‌نشینیم پای کار، و بتهوون موسیقی متن است. باگ همچنان باقی‌ست و ما امیدواریم به فردا. بخوابیم و همه‌چیز تازه می‌شود. که خواب بودیم، که سال را نو کردند.

این نوشته در روزنوشت ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *