سلام دنیا!

والدن را ناگهانی دیدم؛ از توی صفحات کتاب، شاید هم قبل‌ ترش. از هنری دیوید ثورو. خودش اسم دریاچه. تازگی‌ها که نامش را می‌شنوم، بیشتر به خاطر آوایش، حس تازگی می‌کنم. نامش شد نام لپ‌تاپم. به هرحال، هر از چندگاهی این‌طور حس‌ها به سراغ آدم می‌آیند. تا مثلا آدم دق نکند شاید. مثل این کافه‌ای که جدیدا پیدایش کرده‌ام. بالای بام یکی از خانه‌های قدیمی شهر است و یک فضای کلاسیک غریبی دارد. خلوت است و به همان اندازه رفت و آمد من به آن زیاد. گاهی با دوستان، گاهی با خود. حس تازگی می‌دهد. آخرین‌بار تصمیم‌ام را گرفتم. دل را زدم به دریا. نشستم روی یکی از صندلی‌های چوبی‌ِ ناامنش، والدن را باز کردم؛ خواستم اولین پست را بنویسم، تا خالی نماند؛ موضوع نبود.

این نوشته در روزنوشت ارسال و , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *