بایگانی دسته: روزنوشت

همه خلاق‌اند

جهان ما، جهان نقیض‌هاست؛ راه‌های ناتمام و پایان‌های باز. ما درست در میانه‌ی راه به جهان می‌رسیم و در میانه‌ی راه از جهان می‌رویم؛ چنان عابری که بر روی برف قدم بر می‌دارد؛ برف همچنان می‌بارد و انگار که هرگز … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در روزنوشت | برچسب‌شده | دیدگاه‌تان را بنویسید:

از روزهایی که گذشت

آدم به مرور فاسد می‌شود. همین که مخاطب پیدا کرد، چیزی از درون‌ش فرار می‌کند. حداقل‌ش این است که ما درون‌گراها چنین هستیم. به محض آن‌که مخاطب پیدا می‌کنیم، دیده می‌شویم، چیزی درون‌مان فرو می‌ریزد. شبیه به فرو افتادن پرده‌ای … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در روزنوشت | دیدگاه‌تان را بنویسید:

به‌جا مانده

بعضی چیزها دردناک‌اند. این‌که ببینی آخرین سنگرها را هم از دست داده‌ای؛ مثل همین عادت به نوشتن را.

منتشرشده در روزنوشت | دیدگاه‌تان را بنویسید:

گفتگوهایی در دیدن

آدم‌هایی که عینک می‌زنند، دو موهبت دارند. اول آن‌که از قبل می‌دانند که دنیا آن‌طور که می‌بینند نیست؛ یعنی آن‌که کافی‌ست عینک باشد تا آن‌ها چیزهایی را ببینند که نمی‌دیدند یا عینک را بردارند، تا محو شود چیزهایی که می‌دیدند … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در روزنوشت | دیدگاه‌تان را بنویسید:

از حال و هوای این روزها

به گمانم آن‌که این جمله‌ی:«هرکسی را دوست داریم، بیش از دیگران می‌رنجانیم‌ش.» را گفته، بیش از چیزی که فکر کنیم، ما را می‌شناخته. نوشتن بزرگ‌ترین موهبت‌ست که گاهی برای خودم تصور می‌کنم، و هر بار زندگی شلوغ می‌شود، اولین چیزی‌ست … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در روزنوشت | دیدگاه‌تان را بنویسید:

عکس‌هایی برای دیده شدن

عکس را با آن لبخند و ژست همیشگی‌اش می‌گذارد روی صفحه. نگاه می‌کند. می‌پرسم چرا؟ و نمی‌گوید. اختراع دوربین، یک دریچه بود. برای دیدن و منتظر ماندن. برای مکث. اول نقاشان را نجات داد؛ از به تصویر کشیدن دنیایی که قبلا … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در روزنوشت | برچسب‌شده , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

ایستاده‌اید آقایان

یک چند وقتی است، مثل این زبان بسته‌هایی که در بیابان راه گم می‌کنند، گم شده‌ام. دلیل‌ش را هم می‌دانم. آدم ته می‌کشد. به هرحال، هر طور که شده بود، فیلم‌نامه را نوشتم. برای چند نفری هم فرستاده‌ام تا نظر … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در روزنوشت | دیدگاه‌تان را بنویسید:

سلام دنیا!

والدن را ناگهانی دیدم؛ از توی صفحات کتاب، شاید هم قبل‌ ترش. از هنری دیوید ثورو. خودش اسم دریاچه. تازگی‌ها که نامش را می‌شنوم، بیشتر به خاطر آوایش، حس تازگی می‌کنم. نامش شد نام لپ‌تاپم. به هرحال، هر از چندگاهی این‌طور … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در روزنوشت | برچسب‌شده , | دیدگاه‌تان را بنویسید: