May 16, 2018

از حال و هوای این روزها

به گمانم آن‌که این جمله‌ی:«هرکسی را دوست داریم، بیش از دیگران می‌رنجانیم‌ش.» را گفته، بیش از چیزی که فکر کنیم، ما را می‌شناخته. نوشتن بزرگ‌ترین موهبت‌ست که گاهی برای خودم تصور می‌کنم، و هر بار زندگی شلوغ می‌شود، اولین چیزی‌ست که از قلم می‌افتد. داستان کوتاه و یک داستان بلند و یک‌ فیلم‌نامه مانده‌است روی دستم، که تکمیل شدن‌شان ستاره‌ی سهیل شده است. بالاخره آن‌که تکنیک پومودورو کمی دارد مسیر ماجرا را تغییر می‌دهد. زندگی خوب است و خوب نبودن نوشته‌هایم را نادیده گرفته‌ام؛ گاهی ترسی هست، که تستی که اخیرا داده‌ام هم تاییدش می‌کند؛ اما خب روان‌شناس‌هایی که به آدم می‌گویند بدبین است، به نظرم در وضعیت بدبینی خاصی قرار دارند. این است که ماجرای ناخودآگاه، پیچیده‌تر می‌شود. امشب هم توی خواب می‌روم توی آن باغی که هر شب می‌روم؛ هوا نصف آفتابی‌ست و نصف ابری – یعنی مثلا ناخودآگاهم از هوای اصفهان، الگو برداری کرده است – بعد می‌روم یک‌جایی که انگار محل عبادت است، مثل این راهب‌ها می‌نشینم و آن‌جا هم می‌خوابم. بعد تو خوابِ آن آدمی که در معبد خواب است، یک‌جای تاریکی را می‌بینم که هیچ نیست. بعد یک صدایی پخش می‌شود و یادم هم نمی‌ماند. نتیجه این‌که دیوانگی نزدیک است. تا قبل‌ش این ReactJS لعنتی را باید یاد بگیرم

© Waalden 2018