October 31, 2018

از روزهایی که گذشت

آدم به مرور فاسد می‌شود. همین که مخاطب پیدا کرد، چیزی از درون‌ش فرار می‌کند. حداقل‌ش این است که ما درون‌گراها چنین هستیم. به محض آن‌که مخاطب پیدا می‌کنیم، دیده می‌شویم، چیزی درون‌مان فرو می‌ریزد. شبیه به فرو افتادن پرده‌ای مقدس، اسرارمان هویدا می‌شود. لحظه‌ی رسوایی، خوش‌حالیم؛ اما بعد، شبیه به آدمی که از گوشه‌ی امن‌ش رانده شده، می‌مانیم و یک بیابان خشک. ناامیدی؛ ناامنی. این‌ها را می‌گذارم کنار این روزها. پر از تلاش و فعالیت؛ همه رو به بیرون. خالی مانده از درون. آدم‌هایی که بعد از مدتی محو می‌شوند و دنیایی که حالا وقت بازی کردن‌ش رسیده. امید می‌دهد و باز پس می‌گیرد و باز یک‌سره از نو امید، سرازیر می‌شود. چه امیدوار مردمان که ماییم! و خدا می‌داند که رنج ناامیدی برای ما آدم‌هایی که همیشه به طور احمقانه‌ای امیدواریم، چه تلخ و گزنده است. آه از این زبان تلخی که پیکر این وبلاگ را می‌گزاند. اما خب، این‌جا شده‌است همان گوشه‌ی امنی که حالا دیگر ندارم‌ش.
عشق هم از قلبم رخت بربسته؛ شاید برای مدتی دور. در این طوفانی که درش گیر کرده‌ام - و مطمئنم که مرا تغییر خواهد داد، آن‌قدر که سخت بشناسم خودم را - بدون عشق بیرون آمدن از آن، نیاز به سخت‌جانی‌ای دارد که در خود گمان ندارم. به هرحال، همچنان ایستاده‌ام؛ با امیدی زخمی، اما سرشار، ادامه می‌دهم!

© Waalden 2018